تبليغاتX
ثانیه پرواز
ای کاش می دانستم نگاه مهربانتن همیشه از برای من است

ای کاش می دانستم دستان کرمت همیشه در دستان من است

کاش می دانستم احساس بهاریت همیشه نوازش می دهد نونهال های آرزوی باغ سینه مرا

اما امروز که با نگاه مبهمت بیم آینده دارم نمی خواهم ثانیه ای از لمس احساست محروم شوم

آری چون گل افتاب گردانی شدم که هرسو می روی نگاهم محو تماشای تو است

آفتاب آن روز که سر از خاک براوردم مغرور و سرخوش به قامت بلند م بودم

اما

دیدم بی گرمای خورشید ساقه ای خشک و بی ارزشم

آفتاب من گرمتر بتاب که آفتاب گردانت محتاج گرمای توست

تا 

با گرمی عشقت عاشقانه تر بگردد به دور تو  

نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 19:13 | لینک ثابت |
امدی آرامتر از هر سکوت آمدی صادق تر از آب روان آمدی .آرامتر از فرهاد بر بالین شیرین آمدی.آمدی و گفتی که انیس جانت شدم 

ای بادیه پیمای عاشق ای طلایه دار عشق در جنگ خوننن خورشید با آسمان آن هنگام که خورشید مرد و فلک خون آبش را به تمام ستارگان نشان داد آمدی

امشب نمیدانم قلم خیلی بهانه میگیرد امشب کاغذ عاشق نقوش آبی قلم من شده و باز هم می خواهند با هم آشتی کنند

قلم مهمان دفتر ذهن من شده و میزبان تمام واژه های نگفته من

میدانم که مدتی است که جام بلورین احساست را آدمها شکسته اند .چند روزی است که باغچه دلت بدون باغبان مانده  .چند روزی است با خدا قهر کردی و دست اشک را گرفته ای

چه کسی تورا با خدا آشتی میدهد ؟کجاست قایقی که تورا با پارویی دل شکسته به سر منزل مقصود برساند؟کجاست هاتفت که مژده فردا را از جانبش دریافت کنی؟

امیددارم به آن روزی که اگر از حافظ بخواهم برای آبشار با صداقت دوستیمون آن طرف کلبه محبت اشعاری عارفانه بکوید اجابت کند

اگر از سعدی خواستیم که به حرمت پاکی مون بوستان کلامش را با گلستان معرفتش بیامیزد اجابت کند

اگر از فردوسی بخواهیم که شاهنامه اش را قطور تر کند و از قصه های حماسی و غمناک آسمون دل ما سخن ها گرد آورد اجابت کند

اما یه چیزی اگر از تو بخواهم که در دیدگانم رنگ شفق را ببینی اگر از تو بخواهم جام بلورین احساسم را دست کم نگیزی .اگر از تئ بخواهم که باور کنی دیدگانت را تماشا می کنم و در آن امید مبهمی دارم اجابت می کنی؟؟؟

آرزومندم که هرگز در لابه لای خاطراتمون خاک نخوریم.

گل آفتابگردان باغچه دتت هرگز غمگین نباشد چون دلم غمگین تر از آن میشود وتنها کادی که از دست دلم بر میآید این است که به انتظار خورشید متبرک بنشینم که دشت سرد وجودت را گرما بخشد

نوشته شده توسط سحر در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 21:6 | لینک ثابت |

من از طرح نگاه تو امید مبهمی دارم

امیدم را نگیر از من که با آن عالمی دارم

اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست

وفا آنست که نامت را نهانی زیرلب دارم

نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 21:31 | لینک ثابت |

از چه بنالم که دروغ نباشد از چه بنالم که رنگ ابهام نداشته باشد از چه بنالم 

همیشه غزلهایم بوی خانه کاه گلی و نم نم باران سحر گاهان را زمزمه می کنند 

همیشه قطعه هایم در آن سوی اندرزهای آلاله پیاله بر سر میگیرند

همیشه مثنوی هایم در صمیمیت دستان آلاله شریک می شوند ولی حالا چه حالا که واژه هایم

سرد و بی روح شدند و از ایوان خانه کاه گلی شکایت می کنند.

نوشته شده توسط سحر در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 12:49 | لینک ثابت |

حقیقت چیست؟

جز دروغی باور نکردنی؟

حقیقت کلمه تلخ شکستها و تبسم شیرین ظفرهاست.حقیقت دریایی است که در عمق آن معنی رنج و سختی پنهان شده بومی است که در سایه روشن گلهای آن معنای طوفانی نهفته است .حقیقت را نمی شود فهمید می شود درک و با آن زندگی کرد حقیقت هر چند تلخ است ولی تلخی بهتر از بی مزگی است.تلخی مثل شیرینی است اگر به حقیقت زندگی پی ببریم اگر به میراث عشق پی ببریم

چه زیباست زندگی؟

زندگی مملو از واقعیت هاست.

واقعیت هایی نه چندان دروغ

نوشته شده توسط سحر در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 18:32 | لینک ثابت |

آفرینش واژه عظیمی است که در کالبد رنگین خود اسرار الهی دارد.آفرینش صدای خلقت است                 .

آفرینش آواز الهی است.                                                                   

  هرچه خدا خلق کرد اسرار الهی است و هر چه ما خلق کنیم آواز الهی است.

دفتر عشق بگشا قلم معرفت مهیا و حس خود را تفسیرکن                                                                       

 دستت برقصان ذهنت به کار گیر و رموز زندگی را بنویس.

   

نوشته شده توسط سحر در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 18:31 | لینک ثابت |

 

 سرنوشت گزیده ای از حرفهای ماست

سرنوشت آمال ماست بر دفتر رنگین زندگی 

سرنوشت رقصیدن قلم عقل است بر دفتر احساس

سرنوشت منشوری است در حرکت

سرنوشت فقط یک جمله است

سرنوشت بینش ما بر دریاچه بیکران دشت روزگار است.

بیابیم نقطه پرگار وجودمان را بر لوح زندگی طوری ثابت کنیم که تا ابد دست غم و اندوه ویرانگر طرح صاف و دایره آبی آن نشود.

نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 11:3 | لینک ثابت |

 

همیشه تنها بودم .با تنهایی خو کردم ولی با فراق نه .امان از تنهایی و فراق که دل سنگ رو به درد میاره.کاش کبوتری بودم تا در اوج مستی پرواز میکردم .پرواز از این دنیای تنهایی به دنیای  آزادی آزادی دل.خوشبختی واره نیست دریای ابهام است .خوشبختی آنجاست .آن طرف افکار شوم ما انسانها .خوشبختی یعنی نبودن یعنی ندیدن یعنی محسوس نشدن و این یعنی در کمال خوشبختی مردن .

اگر دست بر دیوار عشق زنیم آهنگ خوشبختی میزند و آهنگ عاشقی می نوازد .خوشبختی اقیانوس بی کران خاطره هاست خاطربودنها و نبودنها خاطره دیدنها و ندیدن ها

نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 11:0 | لینک ثابت |

امروز نشانت را از قاصدک رقصان باغ گرفت .صدایت را از صدای آبشار مهربان شنیدم .نگاهت را در نگاه سبز و بی الایش گل آفتابگردان باغچه عشق دیدم و اسارت را در سر شبنم با چمنها جستجو کردم

شب از نیمه نگذشته ولی گویی دلم از نیمه عمرش گذشته.هنوز سکوت و صدایش را از

پشت ذهنم میشنوم .هنوز در خانه مان عروسی مرگ است هنوز دیوارها بهانه می گیرند.نمی دانم از چه ولی امروز نگاه غمگین کاهگل را حس کردم .اگر می دانستی چه کسی در دیدگانم سیلی از اشک راه انداخته و اگر می دانستی چه کسی کلمه طاقت فرسای شکست را برایم تداعی کرد به سراغم می آمدی .اگر میدانستی نگاه شا

پرک بهانه دارد اگر می دانستی قاب عکس عشق من و تو به روی دشت اسارت افتاده اگر می دانستی عشق دیگه عشق نیست اگر می دانستی چمنها که هر صبح وضو میگیرند دیگر طاعتشان با خلوص نیست .<اگر میدانستی که اینجا در این دیار دلم در دادگاه ذلت به تمامی گناهان

پاک گناهانی که از او سر نزده بود شهادت داد <اگر میدانستی در کالبد آلاله ها حقیقت ایثار نهفته است .اگر میدانستی این جا خاک ذلیل پادشاه آدمیان است و اگر میدانستی دلم چقدر حرف دارد می آمدی و سراغ رویای رسوا را از تمام کبوتران بی قرار دلم می گرفتی .کاش رویایم به حقیقت می پیوست.

نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 10:52 | لینک ثابت |

قفسی بگشاییم دل ما آزاد است نکند نابود شود مونس دلهامان.

قفسی بگشاییم و تنها برای ثانیه ای پرواز را تجربه کنیم نام ما انسان است دل ما رنگ تمام شبنم های سحری است .

به ضیافت برویم ان ضیافت که سحر بال و

پرکفتره دلها را به درون فلک از مهر خدا می برد از خواب عمیق.

نوشته هایم را تقدیم میکنم به خورشید عالم تاب که معنی استواری را درک کرد

به عشق تقدیم می کنم که هر چه دارم از اوست که می ما ند تا قصه شیرین و فرهاد 

زنده بماند تا مجنون نمیرد و لیلی سنگسار نشود.

                                           

نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 1:15 | لینک ثابت |
 
business article